|
تو بزرگی
معبود من! در نیایش تو زبان چقدر عاجز و اشک چقدر عاجل است.
تو خوب می دانی که من چقدر کوچکم؛ آن قدر که بزرگی ات را نمی بینم؛ پس مرا به همان بزرگی خودت ببخش و در حقارت خویش وامگذار!
معبود من! می دانم که خانه ات را بنفشه ها می دانند؛ می دانم که راهت را شقایق ها می شناسند و می دانم یاس ها چقدر پیراهنشان را از عطر تو آکنده اند که این چنین، صحن تمام خانه ها را شایسته درک حضور تو کرده اند؛ کمکم کن تا نشانه های بودنت را برای بودنم بیابم!
خدایا! می دانم که هستی. باران هم می داند که هستی؛ آنقدر که دامنش پر از بوی سجاده و تسبیح و ستاره است. کوه ها می بینندت و رودها در شور هر پرده آواز زمزمه ات می کنند؛ من اما چگونه بخوانمت؟
ایستاده ام بگذار تا ببینمت؛ آن گاه که عظمت نگاهت در بلور کوچک باران و ظرافت قدرتت روی بال های شاپرک تجلی می یابد.
معبود من! قفس را اگر نشان من دادی، پرواز کردن را هم به من بیاموز.
... و چشم های من پر از مهتاب است.
...و چشم های من چقدر دوستت دارد.
معبود من! ای مأمن نگاه من و ای یگانه خالق من!
هر روز موسیقی الهام را از دریا می شنوم که می گوید:
«الا بذکر اللّه تَطمئِنُ القُلوبُ».

عشق .
عجله نكن .
تمنايي داري ؛ پس صبوري كن و منتظر باش . انتظار ؛ هر چه عميق تر باشد حقيقت زودتر پديدار مي شود .
تو دانه را كاشته اي ؛ اكنون در سايه بنشين و بنگر چه اتفاقي مي افتد .
دانه شكسته خواهد شد ؛ شكوفا خواهد شد ؛ اما تو نمي تواني اين روند را سرعت ببخشي .
آيا هر چيز به زمان نياز ندارد ؟!
نتيجه را به خدا واگذار كن .
اما گه گاه ناشكيبايي سر مي زند ؛ ناشكيبايي با طلب مي آيد ؛ اما ناشكيبايي مانع است .
طلب را نگه دار و ناشكيبايي را دور بينداز .
هيچ گاه ناشكيبايي را با طلب خلط نكن .
با طلب ؛ اشتياق فراوان همراه است ؛ نه جان كندن .
با ناشكيبايي جان كندن همراه است نه اشتياق فراوان .
با اشتياق انتظار همراه است نه تقاضا .
با طلب اشك هاي خاموش همراه است .
با ناشكيبايي بي قراري و تقلا همراه است .
به حقيقت نمي توان هجوم برد . حقيقت با تسليم به دست مي آيد . نه با تلاش و تقلا .
براي فتح حقيقت بايد كاملاً تسليم آن شد .
|