تبليغاتX
تنهای تنهام
تنهای تنهام

 
 
نازی

دنبال بهانه ای بودم که باز بیایم و برایت بنویسم
همه احساسی را که به تو دارم ...
بهانه ای جز دوست داشتت نیافتم و
این همان است که مرا برای ادامه زندگی امیدوار می کند

nazi_khoshgel_m@yahoo.com

 

پیوند ها

رایان تکنیک

مجید صبور

سالار ( مجید )

احسان (شراب دل)

سوری جون

مرد شب

میلاد

نانا جونم

داداش صادق

مسعود . ل

خاله فرا

مهدی داداشی

مهدی و رهای عزیز

آبجی یاسی گلم

هستی جون

مهدی-پ.ن

نسیم سحر (سروناز)

به خاطر خدا همسرت را ببوس

مجتبی

هانیه جون

باغ مهتاب

سجاد

خاطرات یه راننده ی کامیون

امشب شب تنهایی من است (مهدی)

هیچکس

چارچوب لحظه ها (سعید )

سیاه مشق ققنوس

فیزیکسرا

مائد جووووووونم

سهیل

مهدیس عزیز

دیوونه

خانومی گل و گلاب و آقایی

شب نوشته های من

رکسانا

تکاپو

دایی نوید

مانی

قلب سپید (نیما)

عقل و جهل

شیما ( نفس )

الهام ( عشاق )

نیکو عزیز

با من بمان ( احمد عزیز )

دایی احمد عزیز

نیلوفر

مصلح

پویا پرتو

علیرضا شیرازی

صدق

شبانه ( عارف )

صدای سکوت ( حامد )

قالب وبلاگ

 

مطالب اخير

یاریم نما ...

دلتنگ توام ...

دلنوشته ...

دلتنگی ...

یکماهه می شویم ...!

مزدوج می شویم ...!!

یاد تو ...

خلوتگاه قدر ...

می خواهم دوستت بدارم ....

تردید و دودلی این روزهایم ....

 
 

یاریم نما ...

 

تو بزرگی

معبود من! در نیایش تو زبان چقدر عاجز و اشک چقدر عاجل است.

تو خوب می دانی که من چقدر کوچکم؛ آن قدر که بزرگی ات را نمی بینم؛ پس مرا به همان بزرگی خودت ببخش و در حقارت خویش وامگذار!

معبود من! می دانم که خانه ات را بنفشه ها می دانند؛ می دانم که راهت را شقایق ها می شناسند و می دانم یاس ها چقدر پیراهنشان را از عطر تو آکنده اند که این چنین، صحن تمام خانه ها را شایسته درک حضور تو کرده اند؛ کمکم کن تا نشانه های بودنت را برای بودنم بیابم!

خدایا! می دانم که هستی. باران هم می داند که هستی؛ آنقدر که دامنش پر از بوی سجاده و تسبیح و ستاره است. کوه ها می بینندت و رودها در شور هر پرده آواز زمزمه ات می کنند؛ من اما چگونه بخوانمت؟

ایستاده ام بگذار تا ببینمت؛ آن گاه که عظمت نگاهت در بلور کوچک باران و ظرافت قدرتت روی بال های شاپرک تجلی می یابد.

معبود من! قفس را اگر نشان من دادی، پرواز کردن را هم به من بیاموز.

... و چشم های من پر از مهتاب است.

...و چشم های من چقدر دوستت دارد.

معبود من! ای مأمن نگاه من و ای یگانه خالق من!

هر روز موسیقی الهام را از دریا می شنوم که می گوید:

«الا بذکر اللّه تَطمئِنُ القُلوبُ».

 

 یا الهی ...

 

عشق .

عجله نكن .

تمنايي داري ؛ پس صبوري كن و منتظر باش . انتظار ؛ هر چه عميق تر باشد حقيقت زودتر پديدار مي شود .

 

تو دانه را كاشته اي ؛ اكنون در سايه بنشين و بنگر چه اتفاقي مي افتد .

دانه شكسته خواهد شد ؛ شكوفا خواهد شد ؛ اما تو نمي تواني اين روند را سرعت ببخشي .

آيا هر چيز به زمان نياز ندارد ؟!

نتيجه را به خدا واگذار كن .

 

اما گه گاه ناشكيبايي سر مي زند ؛ ناشكيبايي با طلب مي آيد ؛ اما ناشكيبايي مانع است .

طلب را نگه دار و ناشكيبايي را دور بينداز .

هيچ گاه ناشكيبايي را با طلب خلط نكن .

با طلب ؛ اشتياق فراوان همراه است ؛ نه جان كندن .

با ناشكيبايي جان كندن همراه است نه اشتياق فراوان .

با اشتياق انتظار همراه است نه تقاضا .

با طلب اشك هاي خاموش همراه است .

با ناشكيبايي بي قراري و تقلا همراه است .

 

به حقيقت نمي توان هجوم برد . حقيقت با تسليم به دست مي آيد . نه با تلاش و تقلا .

براي فتح حقيقت بايد كاملاً تسليم آن شد .

 

شنبه 1 بهمن1390 |

 

دلتنگ توام ...

 

دلتنگ توام.
تا شادمانه مرا ببینند
شاخه‌ها
به شکل نام تو سبز می‌شوند
،
پرنده کوچکی که نمی‌دانم نامش چیست
حروف نام تو را
بر کتابم می‌ریزد
،
آفتاب
به شکل پروانه‌ای از مس
گرد صدایم
بال می‌زند
،
و می‌دانم سکوت
فقط به خاطر من سکوت است
،
اما من
دلتنگ توام
شعر می‌نویسم
و واژه‌هایم را کنار می زنم
که تو را ببینم ...

 

 

چهارشنبه 7 دی1390 |

 

دلنوشته ...

 

 من و خدا ....

سلام  خدا ... حالت چطوره ؟! یکدفعه هوس کردم باهات حرف بزنم . دلم گرفته بود شمارتو گم کردم ، آدرس تورو هم که نداشتم . راستی یه سؤال ؟ تو دلت بگیره چیکار می کنی ؟ با کی حرف می زنی و درد و دل می کنی ؟ اصلاً تو دلت می گیره کسی و داری باهاش حرف بزنی ؟

دلت بسوزه ؛ من دلم می گیره سه چهار نفری دارم که باهاشون حرف بزنم  خودم و خالی کنم . بزار یه چیزی و صادقانه بهت بگم آخه اگه نگم ته دلم می مونه و اون وقت سنگینی می کنه . اگر کسی و نداری ، ناراحت نشو ، آخه خودت مقصری اونقدر مغروری که نه کسی و تحویل می گیری و نه با کسی حرف می زنی . مسماً بقیه هم حاظر نیستن با تو هم کلام بشن . بابا ... این کار بدیه که اون بالا بشینی و به درد و گرفتاری همه واقع باشی و کاری نکنی . خودت هم می دونی از اون ارج و قرب افتادی . وقتی ما با درد و گرفتاری خودمون داریم دست و پنجه نرم می کنیم ، دیگه به تو چیکار داریم ؟!!!

شوخی کردم ؛ هنوز برای ما خیلی عزیزی و بزرگ . بالاخره هرچه باشه خدایی و می دونی داری چیکار می کنی . راستی می تونم این قول و بهت بدم که سنگ صبورت باشم و به حرفات گوش کنم . مطمئن هستم حرفای زیادی داری . چون من که از دو سه نفر ناراحت هستم انگار به اندازه یک کوه ناراحتیشو احساس می کنم . اون وقت اگه تو از نصف مردم هم ناراحت باشی ، چی می شه ؟؟؟؟؟

بگذریم از این حرفا ... راستی با تؤام خدا خوب گوش کن چی دارم می گم ، اگه یکبار دیگه صدات بزنم و جواب ندی ، یا کم محلی و بی توجه ای کنی ، به جان خودت قسم به همه می گم تو تا حالا چیپس نخوردی یا تا حالا کافی شاپ نرفتی و یا حتی یه حساب بانکی نداری که آدم ازت پول قرض کنه . حالا خودت می دونی ، اگه می خوای آبروتو نبرم ، آبروی مارو حفظ کن و مارو نجات بده .

فدای تو بشم . خیلی می خوامت .

پ.ن: این متن و تو دفتر اسماعیل دیدم آخه گاهی اوقات چیزایی که به ذهنش می یاد و به قلم می یاره ... می دونم خیلی اشکال داشت اما من خیلی از این نوشتش خوش اومد .

 

شریعتی

 

در مملکتی که فقط دولت حق حرف زدن را دارد، هیچ حرفی را باور نکنید

"دکتر شریعتی"

 

جمعه 20 آبان1390 |

 

دلتنگی ...

 

« دلتنگ توئم »

 

تو آن جايي

و من اين جا

در اين فكر

كه تا چه حد دوستت دارم

 

در اين فكر

كه تا چه حد برايم با ارزشي

 

در اين فكر

كه تا چه حد دلتنگ توئم

 

تو آن جايي

و من اين جا

در اين فكر

كه تا چه حد در اشتياق ِ

بار ديگر

در كنار تو بودنم

 

در اين فكر

كه چگونه بيش از هميشه

قدر آن زمان

كه در كنار هم خواهيم بود را

خواهم دانست

 

دوستت دارم 

 

دوست دارم 

دلتنگ نوشت : همسرجان امروز رفته یه سفر کاری و آخر هفته برمیگرده . دلم خیلی واسش تنگ شد . ندید بدید خودتونین . باور کنین خیلی به بودنش عادت کردم .

 

دوشنبه 9 آبان1390 |

 

یکماهه می شویم ...!

 

سلام به دوستای مهربونم

خیلی وقته که می خوام بیام و بنویسم اما واقعا وقت نمیشد ؛ چون اکثر مواقع خونه نبودم . همیشه دلم میخواست خاطرات ازدواجم و ، تو آرشیو وبلاگم داشته باشم ....

اواخر بهمن 1389 بود که یه روز یه آقای باشخصیت  تشریف آوردن دفتر ما . از همون اول خییییلی مودبانه برخورد کرد ، وقتی رفت به همکارم گفتم عجب پاستوریزه ای بود و کلی خندیدیم .... برای دفعه بعد که برای پایان کارش اومده بود گفت می تونم شماره دفتر و داشته باشم و منم برحسب وظیفه کارت و در اختیارش قرار دادم . آخر وقت همون روز تماس گرفت و ..............

چند ماهی و با هم در ارتباط بودیم .... اما هرچی میگذشت احساسات بدم بیشتر میشد . هرچی فکر می کردم نمی تونستم هیچ ایرادی تو ادبش ، احترامش ، رفتارش و اخلاقش پیدا کنم اما نمی تونستم دوسش داشته باشم . بی نهایت صبوری کرد .... هرچه بداخلاقتر می شدم باهام مهربونتر برخورد میکرد تا اینکه قرار شد قبل ماه رمضان بیان خواستگاری اما به خاطر خونه سازی که داشت و سفرش افتاد بعد ماه رمضان ....

دقیقا سه روز بعد عید فطر مادرش و خواهرش و زنداداش بزرگش اومدن خونمون ، صادقانه بگم که هیچ حسی نداشتم .... دو شب بعدش دوتا از برادراش ، مادرش و آقامون با یه دسته گل اومدن خواستگاری رسمی . ناگفته نمونه که پدر همسرم 15 سال پیش فوت کرد . اون شب هم با همه جریاناتش گذشت و ما 17 شهریور رفتیم گروه خون .... اون روز به طور کامل پشیمون شده بودم که ای بابا .... مهدیس داری چیکار می کنی ؟ اگه خوشبختت نکه ؟! اصلا مرد زندگی هست و ........ ناگفته نمونه که اونم همه چیز و متوجه شد ولی مثل همیشه با مهربونی آرومم کرد و به روی خودش نیورد ... چند روز به خرید گذشت ... تو تمام این چند روز با هم تنها می رفتیم که بابت این موضوع خیلی خوشحالم ... خیلی باهم راه اومدیم ، از خیلی چیزا زدیم چون زندگی خودمون بود و همه خرج و مخارج به عهده خودش ، پس کوتاه اومدیییییییییم !

23/06/1390 ساعت 5:30 اومد آرایشگاه دنبالم ، یه دور کوچولو زدیم و بعد رفتیم آتلیه تو راه برگشت واسم خوند که آهنگش و بعداً حتما می زارم ( شوهرم صدای خیلی خوبی داره و بی نهایت زیبا می خونه . خواننده مورد علاقش معین . هر وقت میبینه حالم گرفته شروع میکنه به خوندن چون دیگه می دونه چقدر از شنیدن صداش غرق لذت می شم ) وقتی رسیدیم خونه خیلی استرس داشتم . حدوداً 30 دقیقه منتظر موندیم تا عاقد اومد و شروع کرد به خوندن خطبه . اون لحظه و واقعا نمی تونم توصیف کنم فقط بگم که برای همه حتی بچه های نت ، اون لحظه دعا کردم . وقتی جواب بله و دادم به حدی بغض داشتم که می خواستم یه دل سیرگریه کنم . بعد از یه سری مراسمات خاص رفتیم تو حیاط و مراسم رقص و پایکوبیمون شروع شد . کلا یه جشن کوچیک ولی دلنشین بود . بعد از پایان مراسمم خیلی ازش تشکر کرده بودم چون به خاطر من هرکاری کرده بود و واقعا نذاشت چیزی تو دلم بمونه .

امروز دقیقا ما یکماه شدیم ( امشب به یاد اون شبها بهم زنگ زد و دقیقا 1:25 دقیقه حرف زدیم ، آخ که چه شبهایی بود تا 3 صبح بیدار بودیم و حرف میزدیم ) امروز اعتراف می کنم که بینهایت دوسش دارم و سرسوزنی از اون احساسات قبل عقد تو من وجود نداره . خیلی ها بهم می گفتن بعد عقد حتما مهرش به دلت میفته و امروز خوشحالم که واقعا این اتفاق افتاد به حدی که با یه سردردش بیتاب می شم . ما در درجه اول با هم دوست هستیم بعد یه زن و شوهر . همسرم خیلی بهم احترام می زاره که از نظر من این موضوع قابل ستایش . خداروهزاااااااااااار مرتبه شکر تو این یه ماه هیچ بحثی بینمون اتفاق نیفتاد . بیشتر مواقع من میرم خونشون چون واقعا آروم . در کل خیلی دوسش دارم .

حالا بزارین همسر جان و معرفی کنم : اسم همسرم اسماعیل ، 30 سال سن داره یعنی 7 سال از من بزرگتره ، تو اداره انتقال لوله گاز کار می کنه . خونه داره ولی ماشینش و چند وقت پیش فروخت که ایشاالله دوباره میخریمشم .مادرش با ما زندگی می کنه ، خیلی مهربونه و واقعا دوست داشتنیه . راستی این 3 روز و هم رفته بودیم رامسر و چالوس ،  اولین سفرمون بود ، خیلی خوش گذشت . ایشاالله سفر بعدیمون مشهد باشه ، چون خیلی  دوست دارم دوتایی بریم پابوس آقا .

ببخشید که نوشته هام طولانی شد اما دلم میخواست همه چیز و تعریف کنم . تازه برین خداروشکر کنین که خیلی از چیزارو حذف کردن وگرنه 5 صفحه میشد .

در آخر واسه همه دعا می کنم که زندگی آروم و شادی داشته باشن که شادی و آرامش بزرگترین نعمته .

دوستون دارم . شب خوش .

 تقدیم تو ....

با طلوع هر صبح فکر کن تازه به دنیا آمدی و مهربان باش و دوست بدار، شاید فردایی نباشد

پ.ن : مهربانم دوستت دارم .

 

شنبه 23 مهر1390 |